تبليغاتX
زرد ملجه
برگی از دفتر گیلمردی دیگر

 

                        

بع بع کنان و خرامان به سوراخش خزید.سقفی پوشیده از خزه های زرد و سبز که روی سنگهای آذرین را پوشانده بودند.به بالای سرش نگاه می کرد و جرات تماشای ته دره را نداشت.زنگوله های طلایی رنگی که دیگرکاملا گلی شده بودند را به آرامی از پاهایش جدا کرد،دستی به موهای ژولیده ی سرش کشید و با آهی از اعماق وجودش به شنگول و منگول اندیشید.دستش را زیر سرش گذاشت،مردمک عسلی رنگش را به نوری دوخت که از دهانه ی غاربه تاریکی چنگ می زدند.تجاوز نابکارانه ی نور اول باری را برایش تداعی کرد که درآغوش گرگ پیر جانش را به قیمت بکارتش پس گرفته بود.از آخرین رابطه اش که منجربه تولد شنگول و منگول شده بودند تا به امروز با هیچ موجودی رابطه ای عاشقانه یا جنسی برقرارنکرده بود اما دلش لک زده بود برای نرینه ای تا شرم زنانه اش را با چنگال بی شرمی به نیش بکشد.در همین فکر ها غوطه می خورد که سنگینی سایه ای را بر در غار حس کرد به سرعت خودش را جمع کرد و با دلهره ای توام کنجکاوی در سکوتی دهشتناک منتظر ماند.انسانی بودبا موهایی بلند وانگشتانی ناقص که نور خورشید مانع از دیدن  چهره اش می شد فریاد بر آورد : " سیاهی کیستی ؟ "

 پاسخ آمد : " من هستم پطروس فداکار "

] پطروس ؛ انسانی مدرن با خصوصیات فداکارانه که بر اثر مرام فراوان یکی از انگشتانش را فدای نسل بشر نمود.انسانی نیک سرشت که به عشق نیاز اورژانسی داشته و برای معشوقه حرمت فراوان قا ئل است.موجودی تک بعدی که اعتقادات ساده و بی غل وغش داردوتا به امروز دست به دامان هیچ مادینه ای نیالوده است او برای عشق روح قائل بوده و به عشقی یگانه و بدون هرگونه بستگی مادی معتقد است.درراه وصال حاضر به انجام هر نوع از خودگذشتگی وفداکاری می باشد.موجودی دل نازک ومهربان که ارزش جنسیت معشوق برایش مطرح نیست وکعبه ی آمالش استحاله شدن در روح عشق و وصال معشوق است.به هیچ وجه حاضر به پذیرفتن سکس نبوده اما درونی طغیانگر، جوان ومملو از شهوات دارد.[

 آشنایی بود دیرین که سالها خاطرات مشترک در کتابهای مدرسه و داستان را برایش زنده می کرد.

-          آه پطروس تو هستی؛چقدر از دیدنت خوشحالم.

-          سلام بز زنگوله پا.چطوری دوست قدیمی ؟

-          سلام اسطوره ی فداکاری.

پس از چاق سلامتی پطروس فداکار به درون غار خزید و کنار او روی تخته سنگی نشست.نگاهی خریدارانه به سراپایش انداخت و گفت : " خیلی زیباتر از گذشته شده ای ! "

-          توهم خیلی بزرگتر و جذاب تر شده ای.

-          اینجا چه می کنی ؟

-          تو اینجا چه می کنی ؟

-          از سد برمی گردم.همان پایین است در آن دره ی شرقی.خلاصه آمدند و سوراخش را با بتن پر کردند.

-          من هم از خانه ی شنل قرمزی می آیم رفته بودم تا ببینم آیا برای آزادی فرزندانم می توانم پارتی بازی کنم که متاسفانه تیرم به سنگ خورد چون مادر بزرگ او نیز اسیر همان گرگ بد جنس است.از این حرفها بگذریم اصل حالت چطوراست؟

-          من حال بسیار نکویی دارم جوانی و غرور در من بیداد می کند.

-          تنهایی،یاس و زنانگی هم در من بیداد می کند !

لبخندی ملیح از جانب هردو نثار دیگری گردید و بله! دیگه خودتان تا ته قصه رو بخونین.سکانس های بعدی را به دلیل منافات با عفت عمومی سانسور میکنم.

حالا اگه کسی به ماجرا ونوع نگارش حکایتم گیر،نده می خوام برم سر اصل مطلب یعنی SEX هنجار عجیبی که خفت اکثر ماهارو چسبیده.چند مدل نگرش در مورد این هنجار ازلی وجود داره؛

دسته اول : سکس هم مثل بقیه ی چیزا واسشون بی معنی وعادیه یعنی اصلا بهش فکر نمی کنن و سکس رو به عنوان یکی از اعمال انجام شدنی و اجتـناب ناپذیر زندگی پذیرفتن.اگه بشه تن به رابطه ی جنسی میدن و اگه نشد هم باز غصه نمی خورن که "ای وای غرایز شهوانی و جنسیم داره هـدرمیره " این قوم در سنین جوانی موضوع سکس به سادگی برایشان به موضوع اصلی زندگی تبدیل شده و از هرفرصتی برای لذت بردن استفاده میکنن؛ به همان سادگی هم دچار انحرافات مختلف جنسی می گردند.

دسته دوم : سکس هم مثل بقیه ی چیزا واسشون عادیه ولی بهش فکر می کنن و حاضر به بر قراری ارتباط جنسی با هر موجود دوپایی که توان سکس داشته باشه نیستن و فقط حاضر به سکس با موجود دوپای دیگری هستن که بهش میگن  " همسر ، عشق و ... " این گروه به سختی دچار انحرافات جنسی میشن چون اعتقادات راسخشان همیشه مثل سد یا یک سیلی محکم جلوی امیال غریزی جنسیشونو می گیره و حتی درپاره ای از موارد این افراد هیچ تمایلی به سکس با کسی غیرازعشقشان ندارند که البته این خاصیت آخری شاید در زنها باشد ولی تاکید می کنم اگر مردی این ادعا رو کرد داره حرف مفت میزنه.

دسته سوم :روشنفکرانی که سکس واسشون معقول و پذیرفتنی هست و دلایل عاقلانه، پزشکی وبشر دوستانه ی بسیاری برای عدم جلوگیری از تحریکات جنسی وارضای جنسی خود دارند در برخی مواقع هم با توجیهات به موقع و مناسب به سادگی سر خود گول مالیده و تن به رابطه های جنسی می دهند.این دسته تفاوت چندانی با دسته ی اول نداشته و فقط برای سکس داشتن دلایل متعدد می تراشند.جالب اینجاست که این قوم برخی مواقع رک و بی پرده برای بالا بردن ارتفاع روشنفکریشان به راحتی به بیان روابط خصوصی جنسی خود درجمع می پردازند.

دسته چهارم : این گروه مخالفان سکس هستند.ایشان حاضر به برقراری ارتباط جنسی با هیچ مو جود زنده ای حتی همان موجود دوپای عشق نیزنیستند.اعتقاد دارند که این عمل وقیحانه مختص حیوانات چهارپاییست که قدرت کنترل وتعـقل درمورد اعمالشان را نداشته وتنها براساس غرایز زندگی می کنند.این قوم معتقدند سکس به رابطه ی پاک وروحانی عاشقانه لطمات جبران ناپذیری از جمله از بین بردن روحانیت و حتی خودعشق می زند.این افراد انسانهایی معقولند که برای ادعایشان دلایل معتبر وقابل قبولی دارندوعشق برایشان به معنای دوست داشتن خالصیست که به هیچ عمل مادی وابسته نباشد،انسانهایی ایده آ لیست که برای عشق روح قائلند و آن را امری یکتا و پاک می دانند.تفکرات شرقی این گروه درنوع خود شنیدنیست.

دسته پنجم : کسانی که هیچ نمی دانند.

از یک سو غرایز جنسی در وجودشان بیداد می کند،از سوی دیگر مانند دسته چهارم فکر می کنند وبرای عشق روح قائلند و از سوی دیگر تفکراتی منشعب به مذهب و شرق آزارشان می دهد وگاهی هم به مانند دسته دوم فکر می کنند.این گروه چکیده ای ازدسته های دوم و چهارم هستندو هماره در حسرت و تاسف به سر میبرند.

دسته ششم :بیماران جنسی. ترجیح می دهم درمورد این قوم توضیحی ندم چون شورشو درآوردن.این دسته شامل افراد بی قید وبند جنسی،بیماران مازوخیسمی ، ماشینیسم ها و یه سری دیگه از خل و چل های دو پا میشه.

دسته هفتم:خودارضاگرانی که تلفیقی از دسته های دوم،چهارم،پنجم و ششم هستند.این قوم بدبخت ترین اقوام می باشد این عزیزان اصل را ول کرده،فرع را چسبیده اند.هم از سکس لذت می برند هم از آن می ترسند؛هم برای رابطه جنسیشان احترام خاصی قائل هستند هم حاضر به برقراری سکس با هر ننه قمرذهنی ای هستند.یکی از تفریحات مهم برایشان استمناست و برخی دراین باب به درجا ت رفیعی رسیده اند که دیگر رابطه ی واقعی جنسی هم به مانند خود ارضایی برایشان لذت بخش نیست.ذهن خلاق،قدرت ساخت سریال و فیلم نامه نویسی از تواناییهای بکر وناب این دسته است.

دسته هشتم :همجنس بازان بی نوایی که من نمی تونم بفهمم حرف حسابشون چیه.تعدداین قوم نیز دارای نموداری صعودیست که دلیل این را هم نمی تونم بفهمم !به هرحال هر وقت میبینم یه نره خر تو بغل یه نره خردیگه خوابیده و داره حالشو میبره یا یه ماده خری داره از یه ماده خر دیگه لذت می بره یه جورایی میشم شاید حس چندش باشه ولی هرچی هست اصلا برام قابل درک نیست.

بخش نظرات شخصی این فیلـسوف :

دسته اول : 25% از مردان جامعه و اقلا 5% از زنان جامعه رو تشکیل میدن.خیلی آدمای خوشحالی هستن یه مشت الکی خوش احمق که گوساله میان و گاو میرن.

دوستان دسته اولی خاک بر اون سرتون.

دسته دوم :35% افراد جامعه رو تشکیل میدن.اینا هم خیلی خوشن فقط واسه خودشون یه سری قائده و قانون مسخره گذاشتن که ادعا میکنن بهشون پای بندن البته فیلسوف اعتقاد داره " این قوم آب دم دستشون نیست وگرنه شناگرای قابلی هستن "

دوستان دسته دومی به شماها می گن بخش اعظم عوام یک اجتماع.

دسته سوم : یه چیزی حدود 10% تا 15% از جامعه رو میسازن و هی هم داره به تعدادشون افزوده میشه.

عزیزان پیشرفته بمالید از این گول هایتان بر آن سرتان.

دسته چهارم :این بنده خداها هم آدمای خوبی هستن فقط دچار توهم شدیدی شدن درست مثل پطروس قصه ی من که خلاصه از خواب بیدار شد واسپرمهای بی نوایش را نثار بز زنگوله پایی کرد که به جای دوتا پا چهارتا پا داشت.بعضی هاشون هم مریض هستن چون واقعا با سکس مخالفن یعنی هم ذهنی مخالفن هم عملا و حتی حاضر هستن یه بلایی سر دستگاه تناسلیشون بیارن تا هرگز دچار این خطای نابخشودنی نشن.این گروه شاید حدود 2%تا3% جامعه روتشکیل بدن.

بنده خداهابه تجربه ثابت شده اکثر شماهم شناگرای قابلی هستین نگید گوشتش بومیده شهامت داشته باشین بگین دستتون به گوشت نمیرسه؛جمع کنین کاسه کوزه و شعاراتونو.

دسته پنجم : ایناهم خیلی خوبن هم خیلی احمق .الان مثلا حدود 7%مردم این جورین .

همه ی کاراتون مثل سکستونه؛قبول دارین ؟

دسته ششم : شاید 2% از مردم جامعه هم نشن.

می دونین چیه شماها رو باید داد دست چهار پای معروف " الاغ" تا دیگه ازین ادا ها در نیارین.

دسته هفتم :بدبختن و بی شعور شاید الانه حدودای 10% اجتماع این مدلی شدن شایدم 15%.

ای بابا........................!

دسته هشتم : 5% تا 10% از جامعه میشن یا مریضن ودارن برخلاف جریان آب شنامی کنن یا به خاطر مشکلات جنسی این جوری هستن.

گفتم ؛ اصلا نمی تونم درکتون کنم.

من کشته،مرده ی درصدهای آقای فیلسوفم .


پی نوشت :

پیشنهاد من مطالعه ی آخرین پست این وبلاگ است.

+ يادداشتي در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 4 بعد از ظهر  به روايت(ديگري) محمد رحمتی  | 
 

          

در حالیکه موزیک circle(slipknot) وجودم را به وجد واداشته روی دکمه های بی حرکت ، بی احساس و همیشگی کیبورد می کوبم : follow me …  پس به دنبال من بیایید تا دنیای تاریک و دهشتناک و مرموز سالهای دورم را به خاطر خود که نه ! شما بیاورم give me the dust …  . معجون عشق را نوشیدم در حالیکه هفده سال بیشتر نداشتم پس از این ارتکاب وقیحانه محکومیتی پنج ساله را در یکی از دورترین ،بدآب و هواترین و فقیر ترین مناطق این مرز به اصطلاح پر گهر گذراندم...follow me تمامی سوالات ،مشکلات روحی و روانی،خلق و خوی عجیب،ترس، بی ارادگی ، پوست کلفتی و حتی پختگی ، دوستان هم درد، خلافکاریها و تمام fuck this world هایم را درآنجا به دست آوردم مکانی خوفناک که همه ی باورهایم را شرحه شرحه کرد.دنیایی پر تحرک در عین سکون وخروج از زندگی به ظاهر آرامی که شاید آرزوی دست نیافتنی خیلی ها باشد و شدم من و نقطه

صفحات وبلاگی که خشم فروخفته ام را بپا می دارد،برمی گردم به سالهای نه چندان دور.همان هستم با اندکی تغییر.همان سیاه پوش سیاه بین خشن که تحمل هیچ چیز و هیچ کسی را بر خلاف خود ندارد و میل شدیدی به دریدن درونم را به هیجان میاورد، دورانی درحال عبور که هماره حالم را برهم می زده.به خود بیایم یا نیایم دیگر نیمایی در کار نیست، گذشته ای در کار نمی باشد وفیلم مضحک زندگی خش خش کنان حلقه حلقه ام می کند.

من بودم و دوش آن بت بنده نواز          ازمن همه لابه بود از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید      شب را چه کنم حدیث ما بود دراز

بعد از بنا کردن سه پست در باره ی "زندگی" توسط بند بند ویروس های ذهن بیمارم همچنان تمایل شدیدی به ادامه ی این هنجار دارم و این دلیلی ندارد جز اینکه من در کلمه ی " زندگی " گیر کرده ام. سالهاست...

پر رنگ می شوم

پر رنگ تر و پر رنگ تر

پر می کنم پیاله ای از پینه ی دستان

                                 پیر مرد پینه دوز

پر رنگ می شوی و پر رنگ تر

معمای من

چین و چروکی مداوم

اندام تناسلی پیرزن می فروش را

زیر می گیرد

و صاف می کند حسابش را با پینه دوز مشتری

من به شما تعارف می کنم

                            ویر گولهای همیشه نقطه را

                             پیاله پس دیگری بر سر می کوبم

                                                        فریادم را

چرا زدگی ممتد، چماق های داروغگان بی حوصله

و شعری که نه سر دارد و نه پا

اعدامی جانباز نه جان با خته ی فاخته های

                                    فراری از چرک پر رنگی که پینه های

                                                                دستگاه گوارشم را لالایی بلـــــــــــــــــــــندی می خواند.

نقطه.


پی نوشت :

پست بعدی ۱۸+

+ يادداشتي در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر  به روايت(ديگري) محمد رحمتی  | 
 

تلاش برای بقا،جنگ برای زندگی. بله درست خوندین : برای" ز ن د گ ی "

زندگی یعنی نوک همون گنجشک دوست داشتنی و رام ناشدنی،یعنی خشم و عصبانیت اون کبوتر چاهی.زندگی یعنی ادامه ی نسل،یعنی جوجه کشی،یعنی زاد و ولد،یعنی خوشی و خرمی،یعنی مرگ و نیستی،یعنی غم در کنار شادی،یعنی غرور،یعنی شکست،یعنی فکرو خیال،یعنی ارضا ء جنسی،یعنی قتل،یعنی حس عاشقی،یعنی حس تنفر،یعنی استمناء،یعنی فلسفه،یعنی ماتریس،یعنی سازه،یعنی گرافیک،یعنی تصویر،یعنی بازی،یعنی کودکی و بزرگسالی، یعنی بچّگی.

زندگی همون چیزیه که همه لحظاتو پر می کنه،همونی که بعضی لحظاتو به کامت تلخ می کنه.همون نامردیه که شکستت می ده و همون بامرامیه که می برتت تا اون بالا بالا ها تا اوج.

زندگی یعنی قلّه،کوه،چمن،الاغ،یابو،گاو و گوسفند،یعنی وبلاگ یعنی شاهنامه،یعنی بی پولی وفقر،یعنی ثروت،قدرت...

هر چی از زندگی بگم کم گفتم همین کلام و خط و کیبورد. زندگی یعنی چشمه ای که هرگز آبش تموم نمیشه.زندگی یعنی سیگار و مشروب و پوکر.

زندگی یعنی قمــــــار

با این همه که گفتم بازهم ما سرشاریم از ترس،از مرگ در حالیکه هم ترس و هم مرگ هر دوتاشون همون زندگین و سر آخر میگیم : " ما که داریم زندگی نمی کنیم"

خفن ترین سوالی که همیشه ذهن کوچکمو به بازی گرفته همین بوده : " زندگی چیه ؟ "

فرّخی یزدی : " زندگی کردن من مردن تدریجی بود     آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم "

جناب فرّخی در این بیت دقیقا بازی با کلماتیو انجام داده که همشون باهم دارن میگن :

" دارم زندگی می کنم "

نمی دونم شیوه ی زندگی کردن چیه ؟ اصلا چرا با کلمات بازی می کنم! نمی خوام اعتراف کنم که دارم زندگی می کنم. میدونین چیه؟! موضوع اینه که ما آدمهای قرن بیست ویکمی این تیپی دوست داریم ادعا کنیم  " داریم زندگی نمی کنیم،داریم رنج می بریم" دوست داریم " بنالیم  " تا بقیه بهمون توجه کنن .

زندگی یعنی توجــــــــــــــــــــــــــه

دردمون اینه : " آی آقایون و خانوم ها یکی به من توجه کنه "

خیلی ممنون از توجهتون.

+ يادداشتي در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11 بعد از ظهر  به روايت(ديگري) محمد رحمتی  | 
                    

"بسیار سفر باید تا پخته شود خامی"...اینو گفتم و کبریتوروشن کردم گرفتم روی گاز،به گوجه هایی که بابیرحمی هرچه تمام تر قطعه قطعه شان کرده بودم چشم دوختم چون صحنه ی دردناکی بود یک آن چشامو بستم و کبریتو گرفتم زیر ماهی تاوه تا گوجه های بدبختو به فجیعترین حالت ممکن قتل عام کنم.واسه اینکه اگه این کارو نمی کردم بایستی گرسنگیو تحمل می کردم.سه سوت در قابلمه رو چپوندم روی ماهی تاوه،حین این کار هی خدا خدا می کردم که در قابلمه هم سایزاون باشه که الحمد... بود.نفس راحتی کشیدم و به این شعر فکر کردم که " درطواف شمع میگفت این سخن پروانه ای       سر پیچ سبقت نگیر جانا مگر دیوانه ای ؟! " حس کردم سر یه پیچی که احیانا تو جاده چالوسه پشت رل یدونه ماشین باری نشستم،آره یه لندرورباریه که فرمونش سر پیچ رانندشواذیت می کنه،یه فضای سرسبز روبرومه و یه رودخونه هم اون پایین تو دره ساکن مونده ومنتظره تا من دستمو از رو پاوس ذهنم ور دارم. که ور نمی دارم. سفر...رانندگی...پخته...پیچ...چرا ماشین باری؟...خام! تعجب آوره چون تونستم این دوتا شعرو بهم ربط بدم! زندگیم مثل همون تصویر داره بی صدا وبی حرکت از جلوی چشمای باباقوریم رد میشه منم که انگار نه انگار! حال حکایت آن یک که بود.کجا بود و چرا بود و چجوری بود؟اصلا یه سوال:

چرا باید باشه؟ حالا گیریمم که هست اون یکی واسه چی نیست؟!

"یکی بود،یکی نبود..." اینو میگی لباتو تکون میدیو یه آوایی از تو دهنت سرازیر میشه : کلام.

کلامت میگه : " بود " نتیجه : پس الان دیگه نیست.

سوال : "چرا نیست؟ مگه چیکار کرده ؟ "

بوی گوجه ها بلند شده،بوی مرگ میدن،طعم زجرداره سرتا پای وجودمو آزارمیده.

اون بدبختا که "بودن" پس من چرا محکومشون کردم به "نبودن" مگه چه کرمی ریخته بودن ؟!

بلی "بود"..."بود" و همانطور توی قاب عکس ماند.تکان هم نخورد.پشت فرمون ماشین نشسته"بود" و داشت با هیجان به مسیر پر پیچ و خمش خیره میشد که یهو من زدم رو پاوس ذهنم.از مدرسه که چیزی نفهمید به اصرا بابا ننهه رفت و شد شاگرد شوفر بعداز چند سال که پولاشو پس انداز کرد تونست این ابو طیارهو بخره بزنه تو خط.حتی مسافرکشیم میکرد اونم شبهای زمستون: چالوس- کرج.چند روزی بود که چشش نه بهتره بگم دلش یکی از دخترای محلشونو گرفته بود تو فکرش کلی برنامه ریخته بود تا ایندفعه که از شمال برگشت بره پیش ننش و دهن وا کنه،ننهه هم که منتظره همین حرفه پاشه بره با ننه ی اون دختره صحبت کنه تا اگه خدا بخواد " بادابادا مبارک بادا "

دستمو از رو پاوس ور می دارم.چالوس.هوا نیمه ابری نیمه مه آلود، تند تند بارو خالی میکنه و خالی برمیگرده تهرون.میره ور دل ننش :

" ننه، حیقتشو بخوای و ..." گیریم دختره هم بله میگهو فیلم هندی نمیشه.میرن سر خونه زندگیشونو چندتا بچه پس میندازن،بعدشم همه چی به خیر وخوشی تموم میشه.حالاخب که چی ؟ واسه چی دستمو از رو پاوس ور داشتم؟چرا "بودن"به این طریق باید مدینه ی فاضله انسانی باشه که ادعاش فلان خرو پاره میکنه؟! اینکه کاری نداره !اصلا عرفشم همینه!سرمونو بزنن تهمونو بزنن همینیم.فقط ادعا،سرسه سوت دل میدیمو قلوه میگیریم بعدم میوفتیم دنبا ل فکرای صدتا یه غاز " پولامو جمع کنم و برم خواستگاری یا نه درسمو تموم کنم تا بیاد خواستگاریم " همین ؟!

بوی گوجه ها بدجوری بلند شده میرم تا جنازه ی آش و لاششونو هم بزنم.لاشه های له شده وبوی خوب غذایی که داره کم کم آماده میشه و شکمی که قارو قور میکنه.بعد از یه روز سخت کاری چقدر این غذای گرم میچسبه.اینو میگم و خودمو از شر هرچی عذاب وجدانه راحت میکنم.

اصلا مشکل جای دیگست مشکل اینجاست که ما می دونیم چی میخوایم ولی هی میریم تو کوچه علی چپ بعد می پیچیم تو اون یکی کوچه علی چپ بعد می ریم تو فرعی علی چپ و خلاصه هی علی چپو علی چپ.بعد میشینیم مثل بچه آدم میگیم : نیازها :

الف – روحی؛ نتیجه گیری =>  من بیست و اندی سالمه،دیگه باید یه فکری برا خودم بکنم. خاک بر اون سـرت.آخه کره بز تو که می دونستی آخر سر باهاس سر خرو کج کنی بیای سر این خونه بشی مثه اون یاروکه یه لندرور باریه قدیمی داشت پس واسه چی هی قرو قمیش اومدی؟! یه روز گفتی " مارکسیسم " فرداش گفتی " ایدئو لوژیسم " پس فرداش فکرکردی دیدی " ناسیو نالیسم" بهتره پس گفتی " زنده باد خاک وطن " دوروز نگذشته از اون میشینی پای کامپیوترو فقط سایتای Adult بعدشم نتیجه گیری میکنی که : گور بابای همه ی اون مزخرفات فقط "جنس مخالف" چار روز از اون ماجرا نمیگذره که یه آدم "غرب زده ی عارف" میشی.همه ی این بازیارو که در آوردی تازه میای سر خونه اولت میوفتی دنبال کارو درسو زندگی اونم با همون طعمی که واستون سرو کردم.گوجه هایی که دارن می سوزن داد می زنن : زنده باد زندگی و ما به همین سادگی تن به همون چیزایی میدیم که تا دیروز به همشون پشت پا که نه لگد می زدیم.

آره واقعیت اینه که " بودنه " اونی که بود با " نبودنه " اونی که نبود فرقی نمی کنه مهم عدم حضور هردوتاشون تو حال حاضره.مطمئن باش اونی هم که " نبود " تو اون روزی که بود همین غلطو کرده.دچار چنان سردرگمی شدیم که نمی دونیم فرق قاشق با بیل چیه بعضی وقتا می خوایم با قاشق پی ساختمون بکنیم و بعضی وقتا با بیل 4 تا دونه گوجه هم بزنیم.

انسان ← احساسات معمولا کنترل شده درون کانون خانواده البته اگه خوش شانس باشه و خونواده ای در کار باشه ← احساسات نسبتا آزاد دراجتماع ← دوست : رفیق ← شرارت،سماجت،بازی گوشی،اندیشه؛چشم اندازی از انواع اندیشه ها : جنسی،عشقی، روشنگرانه، مردانه،زنانه، بچگانه، فیلسوفانه،عارفانه،غربزده،شرق زده و سه تا نقطه (...) ← آدم : اینجا همون جاییه که تازه می رسه سر خونه اولش و ← زندگی ← ازدواج ← درآمد ← پیشرفت ← پول ← پول بیشتر ← شهرت ← تجربه ← فرزند ← و سه تا نقطه (...) بقیش قابل پیش بینیه دیگه.

گوجه ها زیرلایه ای از تخم مرغ مثل ماری میمونن که تو کمین شکارشه و شکارشون معده ی منه.

آورده اند : " یکی بود،یکی نبود " ...کجا بود ؟ کی نبود...؟!

بماند.


پی نوشت :

 

Teacher to the student: “children make mistakes in the dark”

 ; can you say the opposite of this sentence ?

Student : “ mistakes in the dark make children “

                                            

+ يادداشتي در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر  به روايت(ديگري) محمد رحمتی  | 

                        

 

آورده اند که" یکی بود،یکی نبود" حالا کجا بود و چرا نبود به ما ربطی پیدا نمی کند مهم "نبودن" آن است.ولی حکایت آن یک،که " بود" خود  ماجرایی دارد طولانی واگر در این مقال گنجید که هیچ،شرحش خواهم داد لیک چنانچه نگنجید هم دو حالت برایش رخ خواهد داد اول اینکه هیچ گاه شرحش نخواهم داد ودوم آنکه زمانی دگرمفصلاشرحش میدهم.

به هر حال.

سوالاتی که پیرامون نفر "نبود" یعنی همان فرد غایب یا سوم شخص در ذهن خواننده ی بی کار و پر حوصله شکل می گیردچنین است :

الف-چرا نبود؟

که همین سوال انجامیست بر سایرگزینه ها از جمله "ب"وآغازیست برسوالاتی دیگردر ذهن فلسفه بافش از جمله :

-"اصلا چرا باید می بود که حال غیبتش همه از جمله من خواننده مقال را دچار دگرگونی و نگرانی نموده است ؟!" در اینجا کمی کار بیخ پیدا می کند چون خواننده ی مقال به اصل و پی ماجرا شک برده است و نمی داند اصلا چه دلیلی بر "وجودحتمی ولی پیشین"شخص غایب کنونی حاکم است.حال که به ریشه و بن "حضور و وجود " شک برده به این فکر می افتد که یا نباید وارد ماجرا میشده یا اگر وارد شده باید گره کور این مساله را برای ذهن فیلسوفش حل نماید چرا که معتقد است " اگرمساله ی  به این کوچکی را در همین جا حل نکنم بعدا در برابر مسائل اصلی و بغرنج زندگی حتـــما کم خواهد آورد" پس کمر همت بسته،شال و کلاه کرده وپاشنه های خوابیده را بالا می دهد.اولین گام "خیره شدن"به آنچیزیست که در اطرافش در جریان است ،مردم،جنب و جوش، دود و دم،پیشرفت،اخبار،جنگ،هنر،علم و سایر توهمات بشری یعنی همان سه نقطه(...).

دومین گام " دهان گشودن" است یعنی گفتن همان سوالات مجهول ذهنیش به دیگران که جنبش فک مبارکش وشکستن سکوت انتظاردیگران منجر به بروز عکس العملی ازسوی "همان دیگران" می گردد به نام " اوه ! " این عکس العمل منجر به تصوراتی در ذهن فیلسوفش ازجمله"بی فکربودن دیگران"،"بی اساس بودن سوالات خودش"،"عامی بودن دیگران"،"فیلسوف بودن ذهنش"،"خاص بودن شخصیتش"وسه نقطه(...) میشود که ازبین تصوراتش دوتای آخری به طرز شیرینی زیر زبانش مزه می کنند وبه سرعت به یادگام اولش افتاده وذهن باهوشش کارهای خاصی را که دیده یادآور می شود پس پیش به سوی گام سوم "روشنفکری"،لباس خاص،چهره ی خاص،محفل های خاص ،دوستان خاص و خلاصه همه ی چیزهای خاصی که از پسشان برمی آید یک روز در یکی از آن محافل خاص می فرماید :"چرا؟" روز دیگری در سالن همکف خانه ی هنرمندان فریاد بر می آورد :" آه،ای زندگی از تو سرشارم."روز سوم در وبلاگ خاصش می نویسد :" زندگی" با دوتا هم علامت سوال و تعجب یعنی این :" ؟!؟! "چندی نمی گذرد که کتابهای خاصش را زیر بغل زده،سیگارخاصی روشن کرده با گیسوانی ژولیده از کافه گودوخارج می شودوبه جرگه ی روشنفکران ادیب مآب دور اندیش" خاص" می پیوندد.

عجب !

خودم هم فکر نمی کردم "نبودن" آغازین قصه ها اینقدر خواننده ی بی کار وپر حوصله مقال رابه تکاپو بیاندازد !جالب ماجرا از آنجا شروع می گردد که "بی پولی". ازآنجا که باباهه می گه :"دستو بکن تو جیبت بچه!" و تو آه بر آورده و پریشان پاسخش می دهی :"باباجان ! لباس های خاص من که جیب ندارند !"اما حس استقلال طلبی و آزادی در باطنت نهیب می زند که :"همینه!باید جدا بشی و به تمام آرزوهای خاصت برسی" پس گام اول "حفر یک عدد جیب در لباس خاص" و گام هاپس گام های دیگر می آیند و میروند یک روز لگدی محکم به تمام تصورات خاص فیلسوف مـآبانه ات می زنی و روز دیگر با تمام وجودذهنیات خاصت را می ستایی وپکی عمیق به سیگارخاصت.

و این قصه ادامه دارد،سه نقطه (...)

+ يادداشتي در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 3 بعد از ظهر  به روايت(ديگري) محمد رحمتی  | 
+ يادداشتي در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4 قبل از ظهر  به روايت(ديگري) محمد رحمتی  | 
ای بابا ! درست میشه.

به قول معروف این نیز بگذرد.باید صبور بود و تحمل کرد و ...

 

یاران عبث نصیحت بی حاصلم کنید

دیوانه ام من عقل ندارم ولم کنید

ممنون این نصایحم اما من آن چنان

دیوانه ای نیم که شما عاقلم کنید

مجنونم آنچنان که مجانین زمن رمند

وای ار به مجلس عقلا داخلم کنید

من معطل نیم که چه بامن نموده عشق ؟

خوبست این قضیه،سوال از دلم کنید

یک ذره غیر عشق وجنون،ننگرید هیچ

در من اگر که تجزیه آب وگلم کنید

کم طعنه ام زنید که غرقی ببحر بهت ؟

مردید اگر هدایت بر ساحلم کنید !

"میرزاده ی عشقی "

+ يادداشتي در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 8 بعد از ظهر  به روايت(ديگري) محمد رحمتی  |