نبرد من:
… یهودیان آفت جامعه ی بشری هستندواگرملت آلمان نتواندخودرااز شرآنان نجات دهد جهان
از چنگ این اختاپوس رهایی نخواهدیافت...
... یهودیان همیشه خودراباشرایط زندگی و اخلاق وآداب ملتهای دیگرتطبیق داده به تخریب این
جوامع از درون می پردازند.آنها در هر کشوری ، سلاحی راکه مناسب وضع روحی مردم آن
کشور است برای مبارزه به کار میگیرندو در میان اروپاییان باتوجه به بیزاری این ملتها از
خونریزی،آرمانها ی صلحجو یانه وهمکاری بین المللی را پیش می کشند.اماهدف نهایی آنها،
تضعیف همه ی این ملتها وایجاد اختلاف بین آنهاو تثبیت قدرت و سلطه ی دایمی خود بر جهان
می باشد.
مونیخ _۱۳ آور یل ۱۹۲۳ :
... اصل تساوی حقوق و برابری نژادهاواقوام مختلف با یکدیگرحرف یاوه ای است.چگونه
میتوان یک ملت با فرهنگ و یک نژاد اصیل رابانیمه میمونهای آفریقایی دریک ردیف قرار
داد.حکومت بر جهان حق نژاداصیل و برتر است وبرترین نژادکه تمدن وفرهنگ بشری
مدیون اوست نژاد آریایی است...مابایداین نژادراهم ازآلودگی هایی که بر اثراختلاط با
نژادهای دیگر بخصوصیهودیان عارض آن شده پاک کنیم و برای پاکی نسل،درامر ازدواج
و تولید نسل کنترل دقیقی بعمل آور یم.
نبرد من :
دموکراسی غربی درحال حاضر زمینه ی مساعدی برای نشوو نمای میکروب مارکسیسم
فراهم آورده و بعارت دیگر دموکراسیپیشقراول مارکسیسم است. من به حکومت عدد
ودموکراسی پارلمانی هرگزاعتقاد نداشته ام. اکثریت نمی تواند جانشین اراده ی یک
"مرد" بشود.اکثریت نه تنها نماینده ی بلاهت بلکه نماینده ی جبن هم هست وهمانطور
که یکصد کله پوک نمیتوانندمرد عاقلی به وجودآورند یک تصمیم قهرمانانه ازمیان یکصد
آدم جبون صادر نمیشود...
مونیخ _۲ مه ۱۹۲۸ :
سیاست سیر طبیعی تاریخ است وتاریخ سرگذشت مبارزه ی ملتها برای بقای خویش میباشد.
بین جنگ وصلح تفاوت زیادی وجودندارد ونبرد بین ملتها در هر زمان به اشکال مختلف در
جر یان است.آنچه صلح نامیده می شود سروری وحاکمیت یک طرف و اسارت و بردگی
طرف دیگر است واین وضعی نیست که قابل دوام باشد. داور نهایی شمشیر است...
مونیخ _ ۱۵ مارس ۱۹۲۹ :
صلح کلمه ی بی معنایی است.در روی زمین هرگز جنگ متوقف نشده وتازمانی که ملل و
اقوام مختلف در روی این کره ی خاکی زندگی می کنند نبرد ادامه خواهدیافت.اگرملتها به
آنچه دارند قانع باشند حرکتی که لازمه ی پیشرفت در جهان است به وجود نخواهد آمدو
تلاش هر ملت برای توسعه و پیشرفت خود طبعا با منافع ملتهای دیگر درتعارض قرارگرفته
وبه جنگ منتهی خواهد شد.
شب سرنوشت :
در نیمه ی اکتبر ۱۹۱۸یک قطار بیمارستانی که علایم آن زیر شعارهای انقلابی محوشده
بودبه آهستگی از جبهه های غرب به سوی قسمت شرقی خاک آلمان که وضع نسبتا آرام
وقابل اطمینانی داشت در حرکت بود.در میان صدهامجروح که با این قطار به سوی شرق
می رفتندقر بانیان آخرین حمله با گاز سمی که در جبهه ی بلژ یک صورت گرفته بود نیزدیده
میشدند.این حمله در شب سیزدهم اکتبر صورت گرفت و توپخانه ی انگلیسیها به دنبال حملات
سنگین در این جبهه که با مقاومت سرسختانه ی افرادهنگ شانزدهم پیاده ی باوار یا مواجه
شد به پرتاب گازهای سمی مبادرت کرد.سر بازان این هنگ با وجود مقاومت در برابرحملات
دشمن ،سرخورده و خسته ومایوس بودند واین یاس و سرخوردگی بیشتر از وضع پشت
جبهه وتبلیغات ضد جنگ وشایعه ی فرار سربازان ازخطوط مقدم جبهه ناشی می شد.
سحرگاه روز بعد سربازان ماسک از چهره برداشتندو باولع به استشمام نسیم سحرگاهی
پرداختند،ولی حمله با گاز سمی به فاصله ی کوتاهی مجددا از سرگرفته شد.حمله بقدری
بود که عده ای از سربازان پیش از آنکه فرصت گذاشتن ماسک بر صورت خود را بدست
آورند در جا خفه شدند وعده ای که توانستند با گذاشتن ماسک از مهلکه بگریزند بینایی
خودراازدست دادند.از میان افراد این هنگ فقط یک نفر کم و بیش قادر به دیدن بود
که راهنمایی بقیه ی افرادراتااولین مرکز کمکهای پزشکی به عهده گرفت ودر این مرکز
بودکه ترتیب انتقال این عده به قطار داده شد.
او یک سرجوخه ی 29 ساله بود وهنوز باورنداشت که آلمان درآستانه ی شکست قرارداردو
امیدفتح و پیروزی بربادرفته است.او طی چهارسال خدمت در ارتش آلمان صحنه های
فجیعتری هم دیده بودوهرگزامید به پیروزی را ازدست نداده بود.
یکباردرآغازجنگ هشتاددرصدافرادهنگی که اودر آن خدمت میکرددر یک درگیری کشته
شدندوسرجوخه ی جوان که در آن موقع سر باز ساده ای بودباغروروافتخاربه صاحبخانه ی
خود درمونیخ نوشت:
" از ۳۶۰۰ نفر افراد هنگ فقط۶۱۱ نفرزنده مانده اند...همه ی افسران وفرماندهان ما در
این جنگ با شهامت جان باختندودرتمام هنگ ما بیش از دو گروهبان باقی نمانده است! "
سربازی که در ۱۹۱۴ باچنین کلماتی در وصف جنگ سخن میگفت ودر جمع همسنگران
نابینای خود به سوی آینده ای نامعلوم درحرکت بود «آدولف هیتلر » نام داشت.در آن
روز غم انگیز پاییز در مخیله ی هیچکس خطورنمی کرد که این سرجوخه ی نابینا پانزده
سال بعد قدرت رادرآلمان بدست خواهد گرفت وشش سال بعدازآن بزرگترین و
خونین ترین جنگهای تاریخ را به راه خواهد انداخت.
ر یشه های تفکری و یران کننده :
هیتلردرباره ی خانواده ی خودودوران کودکیش مطلب زیادی ننوشته وجزچندتن ازدوستان
محرم خودباکسی دراین باره سخن نگفته است.اما آنچه از گفته هاونوشته های او بر میاید
اینست که پدرش مردی خشن ودیکتاتوربوده است.اوهمیشه از مادر خودبه عنوان زنی آرام
ومهربان یادمیکند،ولی آنچه مسلم است در خانه از پدر حساب می برده وتحت نفوذوفرمان
او بوده.والدین هیتلرهردواهل یک منطقه ی روستایی درشمال اتریش به نام«والد_و یرتل»
بوده اند.والدو یرتل درنزدیکی مرز کنونی چک با اتر یش واقع شده ونام خانوادگی "هیتلر"
هم بیشتر شبیه نامهای "هیدلار" یا "هیدلارچک" است که در چک وجودداردوبین اتریشیها
نامی نا آشنابوده است.
پدر هیتلردرهفتم ژوئن ۱۸۳۷ در دهکده ی "اشترونس" اتریش از بطن مادری ۴۲ ساله به
نام"ماریا_آنا_شیکل گرو بر" به دنیا آمدودر شناسنامه اش به عنوان "نامشروع" و بانام
خانوادگی مادر"آلویس_شیکل بروگر" ثبت شده است.هیتلر هرگزدرباره ی این موضوع
باکسی سخن نگفته ،ولی بررسی هایی که پس از مرگ هیتلردرباره ی جدپدری او به
عمل آمده نکته ی شگفت انگیزی رافاش کرده که از ریشه های عمیق احساسات
ضد یهودی او پرده برمی دارد.به موجب این بررسی ها پدربزرگ هیتلر یک اعیان زاده ی
یهودی به نام "فرانکن برگر" بوده که مادر بزرگ هیتلر در خانه ی آنهاخدمتمیکرده ودراین
خانه مورد تجاوز قرار گرفته است.
وقتی آلو یس( پدر هیتلر ) ۵ ساله شد مادرش با کارگری از شهر مجاور "اسپیتال" به نام
"یوهان هایدلر" ازدواج کرد.مادرش پس از پنج سال زندگی با شوهرخشن وبی بندو
بارش درگذشت و یوهان هم اندوخته ی زنش رابالاکشیدوآلویس را تنهاوبی سرپرست رها
کرد.
برادر یوهان چندسالی آلو یس رانزدخودنگاه داشت ولی زندگی درخانه ی برادرناپدری
بقدری دشواروغیرقابل تحمل بودکه در ۱۳ سالگی با یک کوله پشتی ودر حالیکه فقط
سه سکه داشت راه وین را درپیش گرفت.دروین پس از مدتی دوندگی در یک مغازه ی
کفاشی به شاگردی پذیرفته شد و گام در مسیردشوارزندگی نهاد.
آلو یس در سال ۱۸۷۵ در ۳۸ سالگی به عنوان بازرس گمرک در "برونو" واقع در مرز آلمان
به نزدیک زادگاهش برگشت.تااین زمان الویس همان نام خانوادگی مادرخود"شیکل بروگر"
را داشت ولی هایدلربرادر ناپدری آلویس که از پیشرفت او به وجدآمده بودآلویس راقانع کرد
که نام خانوادگی هایدلر رابرای خودانتخاب کند.برای انجام این کار روز ششم ژوئن۱۸۷۶
آلویس به اتفاق دوتن از بستگان خانواده ی هایدلر که در دفتراسناد رسمی به عنوان
شاهد به دروغ شهادت دادندکه یوهان هنگام مرگ به کرات ودرحضورآنها اعتراف کرده
که قبل از ازدواج با همسرش رابطه داشته و آلویس حاصل این رابطه بوده است.آنها
ضمن شهادت خودبا لهجه ی دهاتی نام "هایدلر" را "هیتلر" تلفظ میکردندوبه همین ترتیب
آلویس بهنام خانوادگی "هیتلر" نامگذاری شد.
بعید به نظرمی رسدکه آلو یس خودمتوجه ی این اشتباه نسده باشدولی ظاهراخوداوهم
که می دانست یوهان هایدلر پدر واقعی او نیست واز پدرخوانده خاطره ی خوشی نداشت
اصراری نداشت که نام اورابه ارث ببرد ،او فقط می خواست یک بچه ی حرامزاده شناخته
نشودکه این مقصودحاصل شده بود.
آلو یس هم مانندپدرش از نظرروابط جنسی مردرو براهی نبود ،همسر اولش ۱۴ سال از
او جوانتر بودولی آلو یس باوجود تاهل با آشپز جوانش "فانی" رابطه داشت.همسرش که
نمیتوانست این وضعیت راتحمل کنداوراترک کردوفانی در۱۸۸۲ برایش پسری نا مشروع به
دنیا آوردودر ۱۸۸۳ پس از فوت همسر آلو یس با او ازدواج کرد.پس از ازدواج ،فانی
دختری به نام "آنگلا" را به دنیا آوردو در اثر بیماری ریوی و به توصیه ی پزشک از شهر
برونو به دهکده ی مجاورش نقل مکان کرد.آلویس تنها هم "کلارا" نوه ی عموی خودرابه
خانه آوردو در ۱۸۸۴ که فانی درگذشت پس ازاینکه کلیسا از حاملگی کلاراباخبرشداجازه ی
ازدواج آن دو را صادر کرد.
کلارا چهارماه پس از ازدواج با آلویس پسری برای او به دنیا آوردودر عرض کمتر از دوسال
یک دخترو پسردیگرهم به دنیا آورد ،ولی هرسه بچه ی کلارا در اثر بیماری پشت سرهم
مردند.کلارا در اثر این سانحه تا" بیستم آوریل ۱۸۸۹ " که چهارمین فرزندوسومین پسرش را
به دنیا آورددرافسردگی واندوه دائمی به سر میبرد.
آدولف هیتلر چهارمین فرزند آلویس و کلارا هم طفلی مریض احوال بود وکلارا از
ترس ازدست دادن او با وسواس خاصی به پرورش او مشغول شد.

دوران کودکی هیتلر
معلمین مدرسه ی هیتلرازاو به عنوان یک بچه ی منضبط و مطیع ولی پرجنب و جوش یاد
می کنند.خود هیتلر در کتاب معروف "نبرد من" دراین باره مینویسد:
"دوستان من دردوره ی ابتدایی بیشتر پسرهای نیرومندترو قوی هیکلتر ازخود من بودندو
مادرم از این حیث گاهی ناراحت و عصبانی می شد ،درحالیکه من بر همه ی آنها تسلط
داشتم وسردسته ی آنها بشمار می آمدم"
آدولف هیتلر که صدای رساوخو بی داشت به تشویق مادرش بعدازظهرهابه مدرسه ی
صومعه میرفت وباگروه کرمدرسه سرودهای مذهبی می خواند.آدولف دربعضی مراسم
مذهبی هم شرکت کرد وتحت تاثیرمهربانیهای پدر "برناردگرونر" تصمیم گرفت کشیش
شود.اوبعدها اعتراف میکندکه این فکر بقدری در او تقویت شده بود که بارها پیش بند
آشپزی مستخدم راروی دوش خودمی انداخت وروی چهارپایه به تقلیداز کشیشها موعظه
میکرد.مادرش هم از اینکه او به مذهب گرایش پیدا کرده خوشحال بود.ولی بانقل مکان
خانواده از همسایگی صومعه هوس آدولف هم فروکش کردوکمی بعد تقلید کشیشی
رااز یاد برد.
در سال ۱۹۰۰ آدولف هیتلر ذوق واستعداد تازه ای در خود کشف می کندو به نقاشی
میپردازد.اولین نقاشی که از او در دست است منظره ای از "والنشتاین" است که در
تاریخ 26 مارس ۱۹۰۰ یعنی در ۱۱ سالگی آنرا امضا کرده است.
آدولف برخلاف میل خودبراثرپافشاری پدر پس از پایان تحصیلات ابتدایی به یک مدرسه ی
فنی وعلمی رفت.بزرگترین مشکل هیتلردر هنرستان صنعتی لینزاین بودکه نمیتوانست
بین بچه های شهری گل کندومثل مدارس روستایی و شهرهای کوچک نقش لیدر بچه ها
را بازی کند.لی این مشکل هم به تدریج حل شدواوبااینکه ازنظردرس بخصوص،ریاضی
ضعیف بودتوانست با نطق و بیان واستعداد خاص خودهمکلاسیهای دیگرش را تحت
نفوذ بگیرد.
هیتلر در "نبردمن" خودازاین دوران به عنوان آغاز جوشش افکارواحساسات ناسیونالیستی
خودیادمیکند.دومجله ی مصوردرباره ی جنگ که بطور تصادفی بدست هیتلرافتاده بود
اوراعمیقاتحت تاثیرقراردادوبیسمارک درنظرش بصورت یک قهرمان ملی درآمد.هیتلر
همکلاسیهایش را هم دراحساسات ناسیونالیستی اش همراه کردوبااینکه به دستور
دولت اتریش خواندنسرودهای بیسمارک وحتی حمل عکس وطرحی ازاوجرم محسوب
میشد آدولف وبعضی ازهمکلاسیهایش با خواندن سرودهاوتبلیغ درباره ی ملیت آلمانی
خود با اولیای مدرسه به مقابله بر خاستند.
روز سوم ژانویه ی ۱۹۰۳ پدر هیتلر در سن 66 سالگی درگذشت و آدولف هیتلر در سن
۱۴ سالگی تنها مرد خانواده شد.
بدین ترتیب اودر ۱۶ سالگی که آغاز شوروحرارتدوران بلوغ وجوانیست درانزوای کامل
تمام روز خود رابه مطالعه،نقاشی یا گردش تنهاو بی هدف در خیابانهای خلوت ودور
افتاده ی شهر میگذراند.خودش دراینباره میگوید:
" دراین ایام ظاهراتنهاومنزوی بودم ولی در واقع افکاروتخیلات من درباره ی آینده مرا
همراهی میکردندوگاهی چنان غرق درافکارواندیشه های خود میشدم که رهگذران را
نمی دیدم.
در بهار ۱۹۰۶ یکس از بزرگترین آرزوهای هیتلربه حقیقت پیوست،زیرامادرش به اواجازه
دادبه وین پایتخت هنروموسیقی ومعماری جهان برود.اوقریب یکماه در وین بسر برد.
سفر به وین ومشاهده ی عظمت این شهردامنه ی خیالپردازیهای آدولف را وسعت
داد.اوعلاوه بر نقاشی به معماری هم علاقمند شدوهمچنین پس ازبازگشت ازو ین
به موسیقی هم علاقه نشان دادومادرش که از هیچ چیزی برای اودر یغ نمی کرد
معلم پیانوی کوبیزک(دوست صمیمی هیتلر در این دوران)رابرای تعلیم او استخدام کرد.
مدرسه ی زندگی :
روز چهاردهم ژانویه ۱۹۰۷ کلارا مادر هیتلر از پسرش خواست که اورانزد دکترادواردبلوخ
پزشک یهودی که به دکترفقرامعروف بود ببرد.کلاراازدردهای شدیدی که در سینه اش
احساس میکرد به دکتر شکایت کردودکتر بلوخ پس از معاینه گفت که وی غده ای در سینه
داردودرباره ی چگونگی معالجه ی آن پس از آزمایشات لازم تصمیم خواهدگرفت.دکتر
روز بعد هیتلروخواهرش را به محکمه فراخواندوبه آنها گفت که مادرشان سرطان گرفته
و تنها راه علاجش جراحی است.
عمل جراحی روز ۱۸ ژانویه دربیمارستان وابسته به کلیسا انجام شدو یکی از سینه های
مادر آدولف را برداشتند.
هیتلر در ۱۸ سالگی تصمیم گرفت به وین برودودر آکادمی هنرهای زیبا ثبت نام کند ولی
اندوخته ی مادر برای این سفر وتامین هزینه ی زندگی در این شهرکفایت نمی کردمادر
برای منصرف ساختن پسرش از این فکر تلاش زیادی کردوحتی به کمک یکی از آشنایان
کاری برای او پیدا کردولی آدولف هیتلرزیربار نرفت ومادرش راقانع ساخت که ۷۰۰ کرون
سهم الارث خودرااز بانک رهنی اتریشی دریافت وخرج مسافرت وین نماید.
سفر آدولف به وین بی نتیجه بود زیراآکادمی هنرهای زیبای وین اورا نپذیرفت ونقاشیهای
اورادرامتحان آکادمی ضعیف وغیرقابل قبول شناختند.
آدولف هنوز از شوک شکست در امتحان ورودی آکادمی هنرنهی زیبا به خود نیامده بودکه
خبرناگواردیگری دریافت کرد.مادرش درحال مرگ بودو میبایست فورا به خانه بازگردد.
روز 22 اکتبر خانم هیتلر رانزددکتر بلوخ بردندودکترگفت عمل جراحی برای بیرون آوردن
غده ی سرطانی از سینه ی وی دیر صورت گرفته وریشه های بیماری مهلک در بدن او
باقیست.دکتر ادامه ی معالجه با "یدوفورم" را تجویز کردولی گفت این معالجه بدون اینکه
امیدحصول نتیجه ی قطعی از آن باشد خیلی گران تمام می شود.آدولف پرداخت هزینه ی
معالجه را پذیرفت واز آن روز به بعد تمام وقت خود را وقف مراقبت از مادر کرد.تختخواب
مادررا در آشپزخانه گذاشتند زیرا گرم کردن آنجا آسانتر بودوخود هیتلر هم شبها روی زمین
آشپزخانه ودر کنار مادر میخوابیدتادواهای اورا به موقع بدهدودر صورت لزومدر دسترس
اوباشد.
اما همه ی این تلاشها ومراقبتها بی فایده بودندوخانم کلارا هیتلر در نخستین ساعات روز
۲۱ دسامبر ۱۹۰۷ در روشنایی شمع های یک درخت کریسمس جان داد.صبح روز بعد
که خواهر هیتلر دکتر بلوخ رابرای صدور گواهی فوت به بالین مادرش آورده بود هیتلر را
دید که در کنار جسد بی جان مادرنشسته ومشغول تکمیل یک پرتره از صورت اوست
تا به عنوان آخرین یادگار مادر نزد خود نگاه دارد...
ولی گفته میشود که هیتلر دکتر یهودی را در مرگ مادرش مقصر می دانسته.

پدر ومادر آدولف هیتلر

هیتلر در کنار هس
ازدواج :
...هیتلر پس از معرفی جانشینان خود چندثانیه سکوت اختیار کردو سپس گفت:
"من تصمیم داشتم تا زمانیکه مسوولیت سنگین رهبری ملت آلمان را به عهده دارم
ازدواج نکنم ولی اکنون که ماموریت من در روی زمین به پایان رسیده،پیش از آنکه به
جهان باقی بشتابم میخواهم رسما با اوا برون دختر وفاداروفداکاری که سالیان درازبا
من بسر برده ودر این روزهای سخت هم داوطلبانه و به میل خویش سرنوشت خود را
به من پیوند داده است ازدواج کنم.او همچنان که درزندگی یاروشر یک لحظات شیرین
عمر من بودپس از مرگ هم با من ودرکنارمن خواهدبود..."
حاضران با خوشحالی برخاستندوکف زدند مدارک ازدواج فورا آماده وامضا شدوتنها
مشکلی که پیش آمد بزرگ بودن حلقه های عروس وداماد بودزیرااین حلقه ها که
قبلا آماده شده بود برای انگشتان هیتلرواوا که هردو هفته های گذشته چندکیلو وزن
کم کرده بودند بزرگ شده بود.مدارک ازدواج به تاریخ ۲۸ آور یل ماشین شده بود
ولی چون انجام مراسم تا ساعت یک بعداز نیمه شب به طول انجامید تاریخ آن را
با دست به ۲۹ آوریل تبدیل کردند.

سندازدواج هیتلرو اوا براون و آخرین امضای هیتلر که
زیراین سند دیده میشود
مرگ :
از نخستین ساعات بامداد روز سی ام اوریل حمله ی نهایی ارتش سرخ برای درهم شکستن
آخرین مقاومت نیروهای هیتلردربرلن آغازشد.توپخانه ی ارتش سرخ به قدری به کاخ صدارت
عظمی نزدیک شده بودکه گلوله های توپ به دیوارهای کاخ اصابت میکرد.
بر خلاف انتظار همه ساعت ۳ بعداز ظهر هیتلر با اونیفورم نظامی واوا با آرایش کامل و
لباس سیاهی که زیبایی اورادوچندان میکرد از اطاق خود بیرون آمدندوبه عنوان خداحافظی
با همه دست دادند.پس از انجام این مراسم هیتلر فقط به یک نفر آجودان مخصوص خود
"گونشه" اجازه داد که آنها راتا اتاقی که برای خاتمه دادن به حیات خودو همسرش انتخاب
کرده بود همراهی کند.هیتلر دربین راه سفارشی را که به "بورمان"و"گوبلز" کرده بود تکرار
کرد وبه "گونشه"گفت:"نگذارید جسد من به دست روسها بیفتد.اگر جسد من به دست آنها
بیفتد آن را مومیایی خواهند کردودرموزه خواهند گذاشت."
هیتلر برای اوا مرگ آسانتری را انتخاب کرده بود.اوبا خوردن یک کپسول حاوی زهر در
ساعت سه و نیم بعداز ظهر روز سی ام آوریل دربرابر هیتلر جان دادو لحظه ای بعد هیتلر با
گلوله ای که با اسلحه ی کمری "والتر" به مغز خود شلیک کرد دردم جان سپرد.با شنیدن
صدای گلوله گو بلز،بورمان وآکسمن به گونشه پیوستند وهیتلر واوا را در کنارهم نقش بر
زمین یافتند.
گونشه شتابزده به سالن کنفرانس رفت و به "کامپکا" راننده ی هیتلر گفت که فورا
دو یست لستر بنزین فراهم کند وسپس به اتاقی که جنازه ها در آن افتاده بودند برگشت
تا جنازه ها را به باغ حمل کند ولی قبل از مراجعت او دکتر"استامفگر" و "لینگه" مستخدم
مخصوص هیتلر جنازه ی او رااززمین برداشته بودندو مارتین بومان هم جنازه ی اوا را به
دوش انداخته واز پله ها بالا میبرد.در بالای پله ها گونشه و کامپکا جنازه را از بورمان
گرفتندو آن را تا وسط باغ حمل کردند.
چند دقیقه بعد شعله های آتش از جنازه ی هیتلر وهمسرش زبانه کشیدو پس از خاموش
شدن آن دوباره روی آن بنزین ریختند وآتش زدند تا طبق خواست هیتلر اثری از آن بر
جای نماند.سپس خاکستر اجساد را در کرباسی پیچیدندودر نقطه ی دورتری در نزدیکی
در خروجی کاخ در داخل گودالی که بر اثر اصابت بمب ایجاد شده بود دفن کردند.

اوا براون ،هیتلر و گونشه تنها شاهد خودکشی آن دو
برداشت از کتاب « چهره ی واقعی هیتلر»
نویسنده: جان تولند
ترجمه و تلخیص: محمد بامداد |