اندر حكايت مرگ :
فرويد
_ هدف همه ي زندگيها مرگ است.
بودا
_ حيات بشر چون شبنم است كه از روي برگ گلي مي لغزد و مي افتد.
ادوارد يانگ
_ زندگي ما زنجيري است مركب از چندين مرگ.
جان دن
_ مرگ هر انساني جانم را مي كاهد؛
چرا كه من با تمامي بشريت درهم آميخته ام،
وبدين سان هرگز نمي پرسم
كه ناقوس ها براي كه مي نوازند؛
چرا كه مي دانم براي توست.
سقراط
_ از مرگ نترسيد كه تلخي آن از ترس از آن است.
_ بايد از زندگي غمناك بود و از مرگ شادمان؛ زيراكه حيات ما براي مرگ است و مرگ ما براي حيات.
ابوالعلا معري
_ اعتراف مي كنم كه به اجبار به دنيا آمده ام و به اجبار از دنيا مي روم.
_ بر زمين آهسته قدم بگذاركه به نظر من جز انسانهاي خاك شده چيزي روي زمين نيست.
_ زندگي مرضي است كه دارويش مرگ است...
زمين نيز مانند ما هرروز به جستجوي خوراك است
و از گوشت و خون اين مردم ميخورد و مي آشامد.
موريس مترلينگ
_ شب مانند يك ماده گرگ گرسنه، با دندانهاي خود ساعات زندگي ما را مي بلعدو مرگ، مارا
از گوشه ي چشم با دقت نگاه مي كند.
_ تمام اشتباهات ما درباره ي مرگ از آنجا ناشي مي شود كه خيال مي كنيم دردو رنجي كه ماقبل از مردن مي كشيم مربوط به مرگ است، در صورتيكه چنين نيست و تمام دردورنج ما مربوط به زندگي است؛ زندگي موجب دردو رنج مي شود و مرگ پايان دردهاست.
|