توی پاییزبرگها می ریزن،چه برگهایی؛زرد،سرخ،خشک وبی حس وحال وچه مرثیه ای می خوند،اون یارو.هیچکدوم ازحرفاشونفهمیدم!اعصابموخُردمی کرد، عین سگ عوعومی کرد،حالموبهم می زد،می خواستم خِرخِرشوبجوم ولی بغض مگه مهلت می داد!
اتوبوس قبل ازاینکه برسم پرکرده بود،درصندوقشم بسته بود.شاگردشوفرپشت ماشین وایساده بودوداد می زد: "بیـا،بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا،هـُ...ب."
بلیطمو نشونش دادم؛سریع سوارم کردوراه افتادیم.بین راه چندبارماشینونگهداشتم، بدوبدوپیاده شدم وهرچی تومعدم بودوخالی کردم.همه ازدستم شاکی شده بودن ولی یادمه که موقع پیاده شدن بادهن کجی ازماشین رفتم پائین،چون ازهمشون بدم می اومد.اصلا دوست داشتم روسروصورتشون استفراغ کنم.
دودغلیظ وآشنایی بود.حال وهوای شمال خودمونوبرام زنده کرد.جوری که کاسه ی چشام کاملاپرشده بود.بادستام ازلای دودها راه بازکردموخودمورسوندم بهش. گفتم:"مردیکه ی نفهم!آخه،واس چی اینهمه برگوآتیش زدی؟!کورشدم،خفم کردی." همونجوری که روی زانوهاش کنارآتیش نشسته بود سرشوصاف کردویه نگاه الکی تو چشام انداخت. کره خر!دیوونه شده بود. اون لحظه دوس داشتم یه کشیده ی محکم بزنم زیرگوشش ولی نمی دونم چرا نزدم!؟
* * *
*تنها نه منم غمین برای دل خویش کس نیست که نیست مبتلای دل خویش
آن راکه تو شادکـــــام می پنداری اوداندودردِ بـــــــــــی دوای دل خویش
* * *
باهمون قیافه ی خسته،خودشوولوکردروبرگها.منم نشستم کنارش . یه نخ سیگار در آورد.گفتم:"به منم بده."مثل همیشه وینستون لایت بود.
داشتن تو گوشم باالکتریک ودرامزیه متال توهمی(Gothic Metal) می زدن. کاملاسرگیجه داشتم،انگاریه بی پدر،مادری گلومودودستی فشارمی داد؛پاشدم.زل زدم به اطرافم.همه جارو مه گرفته بود،اشباحی هم مثل کرم توی همدیگه می لولیدن؛صحنه تاریک وتاریکترمی شد.ازیه طرف،فضای کاملا سیاه وسفید کافکایی بالبانی آماسیده وکبودزمزمه میکرد:"دیوونه،دیگه آخرخط رسیدی. "
ازطرف دیگه هم ضربان لعنتی قلبم مثل بیس گیتارزیرگوشم بوم بوم می کرد. دستموگرفتم به یه چیزی که مثل شکم گاوپابه ماه نرم وبزرگ بود؛نمی دونم چرا این کاروکردم ولی یهو جیغ کشیدم:"وایسا،لامصّب." که با یه تکون محکم توی راهروی ماشین پرتاب شدم.دیگه صحنه روشن شده بودویکی داشت بدوبدومی اومد سمت من...
هنوزهم بوی دود سوراخهای کج وکوله ی دماغمواذیت می کرد؛هرچندکه دیگه ریه هام به اکسیژن حساسیت پیداکردن ولی دودسیگارکجاودودبرگهای خشک کجا! خُب!چه می شدکرد!؟ ما حتی پاکت خالی سیگارولای آتیش پرتاب کرده بودیم.چه حس خوبی داشتم وقتی که دوتایی باهم سرفه می کردیم،حسّ شیرین بالا آوردن تکه هایی لُخم ازریه هایی سرتاپا لخته خون.
دستم می لرزید.اون می لرزیدومن می لرزیدم...
_قول میدم تاآخرعمرم وینستون لایت بکشم... یه قول مر- دو- نه.
* * *
_حاجی؛پاهاشو یکم تاکن.اینجوری که سنگ لحد،جا نمیشه!
_لعنتی.
* * *
**بی دوست شب فراق غم خوردن به غم خوردن ودندان به دل افشردن به
گرزندگی این اســـــت که دل داردومن صدبارززندگی بودمـــــــــــردن من