به پيچک مي پيچم چشمه را دوست ميدارم برگ سبزچاي را ازپس شيشه هاي سبز،آبي،نارنجي وقرمز خيره خيره بوي تب تابستان را مي شنوم که سرانجام به کمايش خواهدبرد تابستان،خوشترين خاطرات کودکيم،دوستت دارم چشم مرطوبم رابه رنگين کمان هفت رنگت، دم خروسم،قلي،هديه مي دهم بوي نمناک ظهرت را؛ به اميد سوگند،که هنوز اعدامش نکرده ام، باهيچ سپهري طاق نخواهم زد شاليزار دلت رابا داس پاييزم،دروخواهندکرد ...به اميد بهاربغضت را با پيچک درميان مي گذاري به پيچک مي پيچم و پيشاني داغت را به لبانم مي چسبانم "پ" مثل پاييز مثل همه ي اميد همه ي تلاش همه ي دبستان و صف همه ي عشق کردنهايم سوگند که تمام زنگ تفريح هايم را به دلداري تو خواهم گذراند تابستانم،تنهايت نمي گذارم. |