دلم کپک زده،آه
که سطری بنویسم ازتنگی دل
همچون مهتابزده یی از قبیله ی آرش بر چکاد صخره یی
زه جان کشیده تا بن گوش
به رها کردن فریاد آخرین
***
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت
تابه جانش می خواندی :
نام کوچکی
تابه مهرآوازش می دادی،
همچون مرگ
وبرسکّوب وداعش به زبان می آوری
هنگامی که قطاربان
آخرین سوتش را بدمد
وفانوس سبز
به تکان درآید :
که در غوغای آهنگین غلتیدن سنگین پولادبرپولاد
به لبجنبه یی بدل می شود :
به کلامی گفته وناشنیده انگاشته
یا ناگفته ای شنیده پنداشته.
***
سطری
شطری
شعری
نجوایی یا فریادی گلودر
که به گوشی برسدیانرسد
ومخاطبی بشنودیانشنود
وکسی دریابد یا نه
که <<چرا فریاد>>؟
یا << باچه مایه از نیاز>>؟
وکسی دریابدیانه
که <<مفهومی بود این یا مصداقی ؟
صوت واژه یی بود این درآستانه ی زایشی یا فرسایشی؟
ناله ی مرگی بوداین یا میلادی؟
فرمان رحیل قبیله ی مردی بوداین یانامردی؟
خانی که به وادی برکت راه می نماید
یاخائنی که به کجراهه ی نامرادی می کشاند؟ >>
وچه برجای می ماند آنگاه
که پیکان فریاد
از چلّه
رها شود ؟_
نیازی ارضا شده ؟
پرتابه یی
به در از خویش
یا زخمی دیگر
به آماج خویشتن؟
وبگوبامن بگوبامن :
که می شنود
وتازه
چه تفسیرمی کند؟
غریوی رعدآسا
ازاعماق نهانگاه طاقت زدگی :
غریو شوریده حال گونه یی گریخته از خویش
ازبرجواره ی بامی بی حفاظ...
غریوی
بی هیچ مفهوم آشکار درگمان
بی هیچ معادلی درقاموسی،بی هیچ اشارتی به مصداقی.
به یکی << نه >>
غریوکش شوریده حال را غربتگیرتر می کنی :
به یکی << آری >> اما
_ چون با غرورهمزبانی دراونظرکنی
خودپژواک غریوی رهاتراز اوبدل می شوی :
به شیهه واره ی دردی بی مرزترازغریوشوریده سربه بام وبارو
گریخته_
وبیگار دلتنگی را
به مشغله ی جنونش
میخکوب می کنی.
(تازه ها-۹/۵/۱۳۶۸) |