"بسیار سفر باید تا پخته شود خامی"...اینو گفتم و کبریتوروشن کردم گرفتم روی گاز،به گوجه هایی که بابیرحمی هرچه تمام تر قطعه قطعه شان کرده بودم چشم دوختم چون صحنه ی دردناکی بود یک آن چشامو بستم و کبریتو گرفتم زیر ماهی تاوه تا گوجه های بدبختو به فجیعترین حالت ممکن قتل عام کنم.واسه اینکه اگه این کارو نمی کردم بایستی گرسنگیو تحمل می کردم.سه سوت در قابلمه رو چپوندم روی ماهی تاوه،حین این کار هی خدا خدا می کردم که در قابلمه هم سایزاون باشه که الحمد... بود.نفس راحتی کشیدم و به این شعر فکر کردم که " درطواف شمع میگفت این سخن پروانه ای سر پیچ سبقت نگیر جانا مگر دیوانه ای ؟! " حس کردم سر یه پیچی که احیانا تو جاده چالوسه پشت رل یدونه ماشین باری نشستم،آره یه لندرورباریه که فرمونش سر پیچ رانندشواذیت می کنه،یه فضای سرسبز روبرومه و یه رودخونه هم اون پایین تو دره ساکن مونده ومنتظره تا من دستمو از رو پاوس ذهنم ور دارم. که ور نمی دارم. سفر...رانندگی...پخته...پیچ...چرا ماشین باری؟...خام! تعجب آوره چون تونستم این دوتا شعرو بهم ربط بدم! زندگیم مثل همون تصویر داره بی صدا وبی حرکت از جلوی چشمای باباقوریم رد میشه منم که انگار نه انگار! حال حکایت آن یک که بود.کجا بود و چرا بود و چجوری بود؟اصلا یه سوال:
چرا باید باشه؟ حالا گیریمم که هست اون یکی واسه چی نیست؟!
"یکی بود،یکی نبود..." اینو میگی لباتو تکون میدیو یه آوایی از تو دهنت سرازیر میشه : کلام.
کلامت میگه : " بود " نتیجه : پس الان دیگه نیست.
سوال : "چرا نیست؟ مگه چیکار کرده ؟ "
بوی گوجه ها بلند شده،بوی مرگ میدن،طعم زجرداره سرتا پای وجودمو آزارمیده.
اون بدبختا که "بودن" پس من چرا محکومشون کردم به "نبودن" مگه چه کرمی ریخته بودن ؟!
بلی "بود"..."بود" و همانطور توی قاب عکس ماند.تکان هم نخورد.پشت فرمون ماشین نشسته"بود" و داشت با هیجان به مسیر پر پیچ و خمش خیره میشد که یهو من زدم رو پاوس ذهنم.از مدرسه که چیزی نفهمید به اصرا بابا ننهه رفت و شد شاگرد شوفر بعداز چند سال که پولاشو پس انداز کرد تونست این ابو طیارهو بخره بزنه تو خط.حتی مسافرکشیم میکرد اونم شبهای زمستون: چالوس- کرج.چند روزی بود که چشش نه بهتره بگم دلش یکی از دخترای محلشونو گرفته بود تو فکرش کلی برنامه ریخته بود تا ایندفعه که از شمال برگشت بره پیش ننش و دهن وا کنه،ننهه هم که منتظره همین حرفه پاشه بره با ننه ی اون دختره صحبت کنه تا اگه خدا بخواد " بادابادا مبارک بادا "
دستمو از رو پاوس ور می دارم.چالوس.هوا نیمه ابری نیمه مه آلود، تند تند بارو خالی میکنه و خالی برمیگرده تهرون.میره ور دل ننش :
" ننه، حیقتشو بخوای و ..." گیریم دختره هم بله میگهو فیلم هندی نمیشه.میرن سر خونه زندگیشونو چندتا بچه پس میندازن،بعدشم همه چی به خیر وخوشی تموم میشه.حالاخب که چی ؟ واسه چی دستمو از رو پاوس ور داشتم؟چرا "بودن"به این طریق باید مدینه ی فاضله انسانی باشه که ادعاش فلان خرو پاره میکنه؟! اینکه کاری نداره !اصلا عرفشم همینه!سرمونو بزنن تهمونو بزنن همینیم.فقط ادعا،سرسه سوت دل میدیمو قلوه میگیریم بعدم میوفتیم دنبا ل فکرای صدتا یه غاز " پولامو جمع کنم و برم خواستگاری یا نه درسمو تموم کنم تا بیاد خواستگاریم " همین ؟!
بوی گوجه ها بدجوری بلند شده میرم تا جنازه ی آش و لاششونو هم بزنم.لاشه های له شده وبوی خوب غذایی که داره کم کم آماده میشه و شکمی که قارو قور میکنه.بعد از یه روز سخت کاری چقدر این غذای گرم میچسبه.اینو میگم و خودمو از شر هرچی عذاب وجدانه راحت میکنم.
اصلا مشکل جای دیگست مشکل اینجاست که ما می دونیم چی میخوایم ولی هی میریم تو کوچه علی چپ بعد می پیچیم تو اون یکی کوچه علی چپ بعد می ریم تو فرعی علی چپ و خلاصه هی علی چپو علی چپ.بعد میشینیم مثل بچه آدم میگیم : نیازها :
الف – روحی؛ نتیجه گیری => من بیست و اندی سالمه،دیگه باید یه فکری برا خودم بکنم. خاک بر اون سـرت.آخه کره بز تو که می دونستی آخر سر باهاس سر خرو کج کنی بیای سر این خونه بشی مثه اون یاروکه یه لندرور باریه قدیمی داشت پس واسه چی هی قرو قمیش اومدی؟! یه روز گفتی " مارکسیسم " فرداش گفتی " ایدئو لوژیسم " پس فرداش فکرکردی دیدی " ناسیو نالیسم" بهتره پس گفتی " زنده باد خاک وطن " دوروز نگذشته از اون میشینی پای کامپیوترو فقط سایتای Adult بعدشم نتیجه گیری میکنی که : گور بابای همه ی اون مزخرفات فقط "جنس مخالف" چار روز از اون ماجرا نمیگذره که یه آدم "غرب زده ی عارف" میشی.همه ی این بازیارو که در آوردی تازه میای سر خونه اولت میوفتی دنبال کارو درسو زندگی اونم با همون طعمی که واستون سرو کردم.گوجه هایی که دارن می سوزن داد می زنن : زنده باد زندگی و ما به همین سادگی تن به همون چیزایی میدیم که تا دیروز به همشون پشت پا که نه لگد می زدیم.
آره واقعیت اینه که " بودنه " اونی که بود با " نبودنه " اونی که نبود فرقی نمی کنه مهم عدم حضور هردوتاشون تو حال حاضره.مطمئن باش اونی هم که " نبود " تو اون روزی که بود همین غلطو کرده.دچار چنان سردرگمی شدیم که نمی دونیم فرق قاشق با بیل چیه بعضی وقتا می خوایم با قاشق پی ساختمون بکنیم و بعضی وقتا با بیل 4 تا دونه گوجه هم بزنیم.
انسان ← احساسات معمولا کنترل شده درون کانون خانواده البته اگه خوش شانس باشه و خونواده ای در کار باشه ← احساسات نسبتا آزاد دراجتماع ← دوست : رفیق ← شرارت،سماجت،بازی گوشی،اندیشه؛چشم اندازی از انواع اندیشه ها : جنسی،عشقی، روشنگرانه، مردانه،زنانه، بچگانه، فیلسوفانه،عارفانه،غربزده،شرق زده و سه تا نقطه (...) ← آدم : اینجا همون جاییه که تازه می رسه سر خونه اولش و ← زندگی ← ازدواج ← درآمد ← پیشرفت ← پول ← پول بیشتر ← شهرت ← تجربه ← فرزند ← و سه تا نقطه (...) بقیش قابل پیش بینیه دیگه.
گوجه ها زیرلایه ای از تخم مرغ مثل ماری میمونن که تو کمین شکارشه و شکارشون معده ی منه.
آورده اند : " یکی بود،یکی نبود " ...کجا بود ؟ کی نبود...؟!
بماند.
پی نوشت :
Teacher to the student: “children make mistakes in the dark”
; can you say the opposite of this sentence ?
Student : “ mistakes in the dark make children “
|