دلم هوای
بادام زمینی کرد و تخم کدو...آخ چه حالی میداد اگه مینشستم کنار حوض آب و ماهی های
رنگ و وارنگ زیر پاهام قیلی و یلی می رفتنو من نگاشون می کردمو تخمه کدو
میشکوندم.
دلم هوای
پشه بند کرد و جیر جیر جیرجیرکی که آسایش شب رو بهم می زنه.
دلم هوای
پشه ای رو کرده که وز وز کنان از لاله گوشت بیرون میادو میخزه توی سوراخ دماغت تا
کفرتو در بیاره.
دلم هوای
بستنی کرده از همون بستنی های کلاه داری که وقتی بچه بودم پدر بزرگم سفارشی واسمون
می خریدشون.
...آخ آخ
آخ...
دلم هوای
ترس کرده ترس از معلم و کلاس درس.همون ترسی که وقتی درسمو نمی خوندمو خانوم معلمم
اسممومی خوند سراپای وجودمو می گرفت.
دلم هوای
ذوق کرده هوای شوق کرده ذوقو شوقی از جنس ذوقی که بعداز تحویل سال بهم دست میداد
فکر می کردم واقعا چه اتفاق مهمی افتاده ! وقتی صدای توپ میومد دیگه دنیا واسم یه
رنگ دیگه ای میشد چون سال نو اومده بود و سراسر شادی بود و شادی بود و شوق.
دلم هوای
همین چند سال پیشو کرده ... هفتم مرداد 82 ... اول مهر 80 ... 21 دی 84 و خیلی از
اون روزهایی که بی اراده گریه ی سادگی و خنده ی بی آلایش داشتم.
دلم هوای
کودکی کرده...دوست دارم بچه باشم.
|